حرف دل

زندگي خاطره اي بيش نيست ،خواه تلخ ، خواه شيرين وآيينه دل ،دل نگاري است از گذشته،حال وآينده نگارنده در كوچه باغ پر پيچ وخم خاطرات.
‏نمایش پست‌ها با برچسب افغان زمين،زن،سيماي هزاره،باميان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب افغان زمين،زن،سيماي هزاره،باميان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

درخواست کمپل برای محصلین

گفت : دیروز نماینده محصلین لیلیه اناث بامیان درخواست کمپل برای محصلین داشت اما مدیر لیلیه پیشنهاد کرد که من توانایی ندارم وشما باید پیش رئیس صاحب دانشگاه بامیان بروید تا درخواست شما اجرا شود.


تعجب کردم از اینکه مدیر لیلیه حتی توانایی رساندن درخواست محصلین را برای مصون بودن از سرمای گزنده بامیان به رئیس صاحب دانشگاه ندارند ، هر چند چنین مواردی عادی است ولی ....
---------------------------
پ.ن.ن : از الطاف رئیس صاحب دانشگاه بعید نخواهد بود که همچون گذشته به جای کمپل عسکری به محصلین بیچاره ولی پرتوان وکوشای بامیان ، کمپلهایی داده شود که از آنها در مقابل سرما حفاظت شود.
حالا دروازه خراب و... بماند.   

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

اشكهايي كه هيچ وقت ديده نشد

از سر کار که آمد کوله پشتی کرم رنگی را که با هزار بد بختی خریده بود در آورد ویک گوشه انداخت...صدای مادرش را شنید :خوش آمدی بچیم ،امروز چه طور بود؟...مثل همیشه مادر، کسل کننده وتکراری،راستی چای تیار است ؟...آ بچیم ،اینه برٍت میارم...
تلویزیون را روشن کردوفارغ وبی خیال به تماشای بازی فوتبال بین آرسنال ومنچستر نشست.مادر با سینی چای کنارش نشست ، پیاله چای را پرکرد و پیشش گذاشت وبانگاهی مهربان به پسرش خیره شد . چه آرزوهایی داشت ،آرزوهایی که با همه کوچکی به حقیقت مبدل نشد.هنوزم نا امید نشده بود،ولی...
بغض گلویش را گرفت وچشمان نگرانش پر ازاشک شد،از جایش بلند شدوبه طرف آشپزخانه براه افتاد تا کسی اشکهایش را نبیند،اشکهایی که هیچ وقت دیده نشد....!!!

دلش گرفته بود،چه قدر احساس تنهایی میکرد...سروکله یک تاکسی از دور پیدا شد، دست تکان داد...کجا برادر؟...تا مزار...چند میبری؟... وارد مزار...که شد، انگار تمام دلتنگیها از او دورشدند. برای اینکه زودتر برسد قدمهایش را تندتر کرد.قوطی خالی فانتا ،که به جای فانتا داخلش آب بود را، روی سنگ مزار مادر خالی کرد و شروع کرد:بسم الله الرحمن...........
به آسمان خیره شد،به گذشته فکر میکرد،به روزهایی که قدرشانرا ندانسته بودافسوس میخورد.افسوس......!!!احساس کرد ابرهای آسمان چهره مادرش را که هنور نگران بود وبه او نگاه میکرد ،درست کرده اند.نگاهی نگران ومضطرب! خیلی برایش تازگی داشت...چرا تاحالا متوجه این نگاهها نشده بود...ایکاش زودترمتوجه میشد...ایکاش دوباره....؟!!

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

او اينك مدعي بود مقام مادر را !!!

پیچ وخم راهی سنگلاخ وپوشیده ازبرف ،تشعشعی زیبارا در پناه آفتاب وبر فرازکوههای برف خیزسرزمینم نمایان بود.سرزمینی دیدنی وبدور از هیاهو،با مردمی ساده وبی ریا !! مردمی رنجدیده ،بی پناه وقناعت پیشه!!! قانع به نانی از گندم وهیمه ای برای گرم شدن !!!
از ورای انبوهی از سادگی وقناعت، چشمانی را دیدم، گریان ونا امید ،که در جستجوی کعبه مقصود ،سرابی تلخ را با ذره ذره وجود نحیفش می چشیدومروارید اشکش دنیایی از یاس را متبلور بود.دختر بچه ای بلند قد ،صورتی گندمگون و چشمانی درشت،فریب خورده وناتوان با همزادی نامیمون در کنارش لبریز از رنگ زرد.درس را به هوای عبث رها کرده وخسته از سوز سرزنش ،محنت بی کسی را به جان خریدار.پدر ومادرش ر ا دست تقدیرربوده بودواو به یمن هجوم سرد وگزنده فرهنگی بیگانه وزهر آگین ،دموکراسی را فریاد می کرد.واژه ای ناآشنا ،گنگ ومرموز.دشنه ای خون آلود که برکمر همتمان بسته شده !؟؟ وما عاجزاز لمس تکه ای ناچیز از این جامه ناهمگون.جامه ای نا برابر،هدیه الهه برابری ومساوات ،چون ساداکوی پیشین،محنت کشیده وفداکار،قصه ای واقعی که به افسانه ها پیوست!!!وما تکرارش را به گونه ای دیگر،رنج آور ونازیبا نظاره گریم!!!

اواینک،مدعی بود مقام مادر را !!! مقامی محبوس فراموشخانه ظلمت!!!
کودکی محروم ،که نابخردانه سوزو ساز را رجحان داده وخود می گداخت،تاعبرتی باشددیگران را.دیگرانی ناصبور ومخمور که دل در گرو جام جمی کذایی دارند وغافل که بیراهه های راه نما سوغاتی است بس ناجوانمردانه،وآنچه خود دارند کیمیای سعادت!!!
دیگرانی غرق در کمای جنگ وخونریزی .وچه زیباست !!! آن ،گاه دلنشین ! گاه هوشیاری ! لحظه خواستن وخاستن!